داستان قهوه‌‌خانه

مرداد ۱۳, ۱۳۹۸ 0 دیدگاه

وقتی عشق به قهوه فروکش نمی‌کند

قهوه‌خانه با یک عشق شروع شد؛ عشق به کافه و کافه‌‌نشینی و آدم‌‌ها. پارسال همین موقع‌‌ها بود که من و بهزاد بهشتیان در حال خوردن قهوه‌ بودیم و مثل همیشه که با هم گپ می‌زنیم، گفتیم که چی می‌شه همین حرف‌‌ها و صداها و حال خوب رو با بقیه شریک بشیم؟

کمی ایده‌پردازی کردیم و حتی یادداشت‌‌هایی هم به‌جا گذاشتیم، اما در فقط در حد حرف بود و مثل همیشه غبار زمان، روی یادداشت‌ها و حرف‌های‌‌مان نشست. کافه‌نشینی‌‌ها و قهوه‌نوشی‌‌های من با بهزاد ادامه داشت و من هم‌چنان از هم‌نشینی با بهزاد لذت می‌بردم و سر شوق می‌آمدم.  

حول‌‌وحوش یک ماه پیش بود که رسیدیم به تیرماه امسال (۱۳۹۸) و دوباره حرف از شریک‌کردن آدم‌‌‌ها در کافه‌نشینی‌‌های‌مان به میان آمد. این‌بار هر دو مشتاق بودیم که غبارها را از روی یادداشت‌‌های سال گذشته کنار بزنیم و شروع کنیم؛ و ما شروع کردیم.

هیچ‌‌وقت فراموش نمی‌کنم روز اولی را که در وی کافه‌ی شعبه‌ی فلسطین قرار گذاشتیم تا ایده‌پردازی کنیم. ساعت ۲ شروع کردیم و بدون‌وقفه تا ۸ شب کار کردیم و حرف زدیم و نوشتیم. دیگر توان حرف‌زدن نداشتیم، اما آن‌قدر حال‌مان خوب بود که خنده از روی صورت‌مان محو نمی‌شد. روز دوم هم کار کردیم و حرف زدیم و نوشتیم.

این نوشتن‌ها و حرف‌زدن‌های طولانی فقط از یک منبع سرچشمه می‌گرفت:‌ عشق ما به قهوه و کافه. ما دوست داشتیم که آدم‌های بیشتری را در این تجربه‌ی دوست‌داشتنیِ قهوه‌نوشی و معاشرت شریک کنیم و دیدیم تنها چیزی که کم داریم، میکروفونی است که صدای ما، آدم‌های کافه و جریان‌داشتن زندگی را به گوش بقیه برساند.

آدم‌ها لحظه‌های ناامیدی‌ات را نمی‌بینند

من هیچ‌وقت ناامیدی روز اول‌مان را فراموش نمی‌کنم. قرار بود اوایل تیرماه ۹۸ تست صدا داشته باشیم. جایی آرام در یکی از کافه‌ها پیدا کردیم و مستقر شدیم. دکمه‌ی ضبط را زدم، ۳۰ ثانیه ضبط کردم. هدفون را برداشتم تا به صدای ضبط‌شده گوش دهم؛ افتضاح بود. آن‌قدر صدا‌ها در هم و بر هم بود که تقریباً غیر ممکن بود ایده‌یمان عملی شود. تمام خستگی در تن من و بهزاد ماند و با ناامیدی آن روز را به پایان رساندیم.

تنها چیزی که ما را سرپا نگه می‌داشت، اشتیاق بیش‌ از اندازه‌ی ما به شریک کردن آدم‌ها در لحظه‌های خوب خودمان بود. ضبط می‌کردیم و ناامید می‌شدیم. می‌خواندیم و یاد می‌گرفتیم و دوباره سرخورده می‌شدیم. خیلی سخت بود که وسط کافه بنشینی و در میان همهمه و صدای آدم‌ها بتوانی صدایی باکیفیت ضبط کنی. آن‌قدر ادامه دادیم تا در نهایت غول بی‌شاخ و دُمِ «نشدن» را بر زمین زدیم. با تمام بالا و پایین‌هایی که تجربه‌ کردیم، در نهایت در ۲۲ تیرماه اولین اپیزود را منتشر کردیم.

لذت خلق‌کردن فراتر از هر چیزی است

فراتر از آنچه تصور می‌کردیم بازخوردهای خوب گرفتیم و انرژی‌مان چندین برابر شد. دوستانی که چه در فضای مجازی و چه در برخوردهای رو در رو ابراز لطف کردند و پیشنهادهای جذابی را مطرح کردند. فارغ از تمام این‌ها، چیزی که برای من بی‌اندازه جذاب است، لذتِ «خلق‌کردن» است. لذتی که فشارها و تلخی‌های تمام لحظات سختِ تولید محتوا را شیرین می‌کند. ما تمام کارها را خودمان کردیم (ضبط و ویرایش صدا، کارهای گرافیکی، ایده‌پردازی‌ها و …) و فقط می‌خواستیم خلق کنیم و هیچ چیز نمی‌توانست جلوی ما را بگیرد.

ممنونم ازت «ست گادین»   

«الگوی صنعتی را در خود نهادینه نسازید. شما یکی از هزاران قطعه‌ی قابل‌تعویض یک جورچین نیستید؛ بلکه یک انسان منحصربه‌فردید و اگر حرفی برای گفتن دارید، حرف‌تان را بزنید و هم‌زمان با اینکه یاد می‌گیرید حرف‌تان را چطور بهتر عنوان کنید، درباره‌ی خودتان فکرهای خوب بکنید.»

این‌ها بخشی از جملات کتاب «مهره‌ی حیاتی» نوشته‌ی «ست گادین» است. تک‌تک این کلمه‌ها سوختِ موتور انگیزه‌ی من برای خلق قهوه‌خانه در کنار بهزاد بود. من بی‌نهایت دوست داشتم که کارم را انجام دهم و در حین جلو رفتن،‌ یاد بگیرم و شاخ‌وبرگ‌های این نهال را هرس کنم. به نظرم اگر بهترین ایده را هم خلق کنی، بالاخره کسانی پیدا می‌شوند که چنان زمین‌ات بزنند تا نتوانی از جایت بلند شوی، اما من می‌خواستم در حین خلق کردن، خودم را بهتر بشناسم و از آدم‌ها یاد بگیرم. جملات ست گادین وِرد و ذکر هر روزه‌ی من شده بود.

قهوه‌خانه پادکست نیست

افرادی هستند که می‌گویند: «الان نون تو کافه است، بریم کافه بزنیم»، اما افراد دیگری هستند که می‌گویند: «من آرزو دارم به آدما نشون بدم که قهوه چقدر می‌تونه جذاب و خواستنی باشه، شاید کافه‌زدن راه خوبی باشه». این دو گروه در نهایت کافه‌ی خودشان را راه‌اندازی می‌کنند، اما در اولی فرصت موج می‌زند و در دومی عشق.

ما از روز اول به دنبال فرصتی برای پول در آوردن نبودیم (البته اقتصاد پادکست هم چندان دندان‌گیر نیست و شاید تا سال اول یا دوم اصلاً نتوانید اسپانسر هم داشته باشید) و نمی‌خواستیم پادکست راه‌ بیندازیم تا پول‌دار شویم، ما فقط و فقط می‌خواستیم آدم‌ها را شریک کافه و کافه‌نشینی‌های‌مان کنیم و بعد دیدیم که پادکست مدیای فوق‌العاده‌ای برای این کار است. در پادکست است که می‌توان صدای زندگی را ثبت کرد و با آدم‌ها صحبت کرد. ما می‌خواستیم سنتِ فراموش‌شده‌ی گپ‌زدن و گفت‌وگو را احیاء کنیم و به آدم‌ها بگوییم که پشت قهوه،‌ داستان‌های بسیاری نهفته است.

قهوه‌خانه جایی است برای گپ‌زدن‌های ساده و صمیمی بین آدم‌ها. بین ما و بچه‌های کافه‌ها، بین ما و کافه‌نشین‌ها و در نهایت نشان‌دادن این لایه‌ی آشنا و پررنگ زندگی روزمره به آن‌هایی که شاید هنوز این لایه را باور نکرده‌اند و یا فرصت نداشته‌اند که آن را تجربه کنند. قهوه‌خانه دوست دارد واسطه‌ای باشد برای نشان‌دادن زندگی روزمره در مهمانی کافه‌ها؛ مهمانی‌هایی که هر یک می‌توانند به مثابه اثری هنری، جذاب و متفاوت باشند.

ممکن است الان که این متن را می‌خوانید دیگر قهوه‌خانه وجود نداشته باشد، یا شاید هم‌چنان اپیزودهای آن منتشر می‌شود، اما چیزی که برای من به‌شدت جذاب و دوست‌داشتنی است، لذت خلق‌کردن است و بس؛ لذتی که در کنار دوست و معلم عزیزم بهزاد دوچندان می‌شود.

برای شنیدن قهوه‌خانه می‌توانید روی لینک‌های زیر کلیک کنید:

۱- کست‌باکس (Castbox):

https://tinyurl.com/y3s5z69k

۲- اسپاتیفای (Spotify):

https://tinyurl.com/y66j67fu

۳- گوگل پادکست‌س (Google Podcasts):

https://tinyurl.com/y3u82kec